تبليغاتX
چرت و پرت
سلام ملیکم .حالتون چه طوره خوبین شما؟؟؟بله خب خدارو شکر

بازی دیروز دیدین ؟

نظرتون در مورد تبانی و ساخت وپاخت واز این حرفا چیه ؟ بله نظری ندارین اما من یه نظر دارم که دوست دارم به گوش ملت ایران برسه

بسه دیگه تورو خدا ملت که دور از جون ..............نیستن مبفهمن عقل دارن .دیگه هیچی نمیگم که اگه بگم باید برم زندانهای کیریزک

+ نوشته شده توسط ناشناس در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 21:1 |
باعرض سلوم وخسته نباشید

احوالات چه جوره رفیقان؟امید براینکه اکسیژنی که میدی تو ریه های نازنین وحساس پاکتراز ابی باشه که میخوری

همونطور که ازعنوانم معلومه میخوام امروز براتون از غذاهای لذیذ دانشگاه وخوابگاه بگم به به عجب غذاهایی

آقا مایه روز که نه یه شب گشنه و تشنه اومدیم خوابگاه پله هارو با هزارتا امید ۶تا یکی اومدیم بالا در یخچال و بازکردم تا دلی از غذا در بیارم که یه هو دیدم یخچال نی که کویر لوت باورتون نمیشه میخواستم برم اسم اتاقمون بدم به کمیته امداد بلکه فرجی بشه

هیچی بابا منم بیخیال غذا شدم رفتم سنگ بستم به شکمم وعزلت گزیدم تا موقع شام که پیج کنن هردودقیقه به ساعت نگاه میکردم که بلکه انتظار به سر اید اما چه سود که انگارنه انگار ساعت نمیخواست حتی یک ثانیه  هم بره جلو خلاصه به هر بدبختی بود شب شد و نگهبان پیج کرد دانجویانی که ژتون غذا دارن بیان غذاشون رو بتحویلن من و میگی مثل این نخورده ها با یکی از بچه پریدم پایین قابلمه به دست همه رو میزدم کنار باورتون نمیشه با خودم دو مانومتر گذاشته بودم

آقا خلاصه اینکه شام رو گرفتیمو پله هارو این دفعه ۸تا یکی می اومدیم بالا

بروبچز گشنه سر سفره منتظر غذا بودن غذا رو گذاشتم وسط سفره یکی یکی غذا رو کشیدیم اومدیم بخوریم که چشتون روز بد نبینه یکی از بچز داد زو هی یعنی با شدت گفت وای این چیه تو ظرف غذا رو نگاه کردم دیدم سوسک ای خداااااااااااااااااااااااااا این چیه؟من دارم از گشنگی تلف میشم

من گشنه بودم رو در بایستی داشنم یه لقمه خوردم اخه مال من مهم بود از بس بچه ایش و اوش کردن هیچی منم نخوردم

غذا های نازنین ریخته شد تو سلط میدونم سطل اشغال هیچی دیگه اخرش هم رفتیم چهارتا تخم مرغ زدیم و خوردیم

اینم از لذیذترین شام دنیا

 

+ نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 18:53 |
سلی بر دوستان خوفم حالتون خوفه سلامتین خب خدارو شکر

چه کنیم دیگه اینا همه از مضرات کلاه قرمزی دیدن در ایام عید البته بگما من که نمیدیدم این بروبچ میدیدن منم خب اونجا نشسته بودم مجبورا میدیدم ولی خدا وکیلی خیلی باحال بود مخصوصا این خاله پسر 

خب از این بحثا بیایم بیرون بگید ببینم از عیدی هاتون چه خبر؟ما که سر هم فک کنم ۲۰ تومن جمع کرده باشیم اونم به زور میرفتم قیافه این گدا ها رو میگرفتم تا یکی دلش برام بسوزه بلکم بهم عیدی بده دیگه این اخرا داشتم لو میرفتم که تذاتم گندش بالا بیاد

الانم بعد از۲۵روز تعطیلی خوابگاهم حوصلم سر رفته یک اوضاعی اینجا غذا نداریم مجبوریم شب گرسنه بخوابیم فقط نهار میخوریم صبحانه هم هیچی نداریم که بخوریم مامان

یکی به داد ما برسه وضع ما از زلزله زده ها بدتره

خب یکی از اینا داره صدام مکنه باید برم راستی برد ۳بر۰استقلال رو تبریک میگم استقلال همیشه شیره

با تا اپ بعدی

+ نوشته شده توسط ناشناس در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 18:2 |
سلام  آره دوباره منمدو هفته است امتحاناتم تموم شده اومدم خونه ور دل مامی و پاپی ها ها ها چه باکلاس دور ورزه رفتیم تهرانا

بیخیال از این حرفها بگذریم بزارین براتون از امتحاناتم بگم آقا نبودین چه شیر تو شیری بود هرکی هرجا دلش میخواست مینشست  ما ها که دیر میرفتیم هیچی کارمون زار بود باید منشستیم جلو روبه روی قیافه های زیبای مراقبان عزیزتر از جان

اگه هم میخواستی سرت بچرخونی کلاهت پس معرکه بود و کارت با کرام الکاتبین  البته نمیخوام از خودم بتعریفما ولی یه چند باری مرحمت دوستان شامل حال ماشد و التماس دعاهای ما جواب داد

خلاصه امتحانها رو با هر بدبختی بود پشت سر گذاشتیم نمره های درخشانم گرفتم میگم براتون حالش ببرین دوتا ۱۰ دارم که افتخار میکنم چون حد وسط رو برای درسها انتخاب کردم دوتا ۱۵  و دوتا ۱۶ اینا بود نمره های عالی من فقط جان هرکی دوست دارین به کسی نگین که آبرو حیثیت برا من نمیمونه ترم اول این همه گند بزنی وای به حال بقیه اش

خب فعلا برم که کلی کار دارم

+ نوشته شده توسط ناشناس در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 15:36 |
سلام به همگی امروز ۱ابان ۸۷ ساعت ۱۰ شبه الان از بین یه سری ارازل و اوباش دارم براتون می نویسم ماهم بالاخره در کنکور قبول شدیم اونم کجا تهران اولش برام سخت بود ولی الان دیگه عادت کردم خوابگاهمون بیشتر به کلبه  ی وحشت شباهت داره تا به چیز دیگه ای انواع اقسام سوسک وملخ در  سالن خوابگاه یافت می شود از هر نوعیش که بخوای آسانسور هم کهقربونش برم همیشه خرابه یه طبقه میره بالا برقیش باید با ژاهای مبارک بریم بعضی وقتها میخواد خیلی لطف منه تا طبقه اخر میره ولی درش باز نمیشه از وضع دستشوییش نگو که انگار بمب انداختن همه جاش  سوراخ سوراخه  یه دونه تلوزیون توی یه اتاق ۹ متری گداشتن تصور کن ۷۰۰تا ادم گنده میخوان همه با هم تلوزیون ببین چه شود اکسیژ ن دیگه نداریم همه  دوطبقه میشینن

اره اینارو گفتم برا کسایی که فکر نکنن تو دانشگاه خبریه از توی دانشگاه هم که تا الان فقط یه کتاب خوندم برقیه اش باشه برا شب امتحان برقیه هم که روز اول داشتن جزوه ردو بدل میکردن اینم از توی دانشگاه استادها هم که قربونش برم یکی از یکی ..........تر

خوب دیگه این ارازل و اوباش ول کن نیستن  فعلا بای 

+ نوشته شده توسط ناشناس در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 22:19 |
سلام

امیدوارم که حالتون خوب و خوش سلامت باشه  پیش دانشگاهی های عزیز از جمله خودم امتحاناتشون رو خوبه خوب داده باشن اگه هم که خوب ندادن خرداد هست حالا زیاد عجله ای نیست با هم می ریم می دیم غصه نداره که

امروز می خوام ادامه داستان قبلی رو براتون بگم

آقا داشتیم امتحان ریاضی رو می دادیم که ناظمه اومد بالای سرم گفتم هیچی بدبخت شدم لو رفتم دست و پام رو گم کردم عرق سرتا پام و گرفت لکنت گرفته بودم

ناظم یه نگاهی به من کردو گفت:تو بعد از امتحان وایستا کارت دارم تنها کاری که از دستم بر ی اومد چشم گفتن بود نه یک کلمه بیش تر نه یک کلمه کم تر امتحان رو با هزار ترس وبدبختی دادم یعنی اصلا نفهمیدم چی دادم

خلا صه از جام بلند شدم که برگه رو بدم بعدش جیم شم که صدای دبیر ادبیاتمون اومد وایستا

سر جام میخکوب شدم برگشتم یه لبخند سرد رو چهره ام گفتم سلام دبیرمون با گرمی ازم استقبال کرد برگه رو گذاشت تو پوشه و من رو برد بالا مردم و زنده شدم تا فهمیدم قضیه چیه من توی دفت تک و تنها نشسته بودم تا اینکه دبیرمون با یه کادو وارد دفتر شد و گفت :گفتم اگه این کاررو ادامه بدی نویسنده ی خوبی می شی من که تازه فهمیده بودم چی شده فقط یه نفس بلند از ته دل کشیدم

حالا بماند که توی اون کادو یه لیوان اندازه کله بابازرگم بود ولی خوب یادگاری خوبی بود

+ نوشته شده توسط ناشناس در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 20:19 |
سلام بر برو بچس مهربون بابا تو رو خدا اینقدر نظر ندین خفه شدم بس که نظر هاتون رو خوندم

راستی عید شما مبارک انشا الله همیشه برای شما عید باشه خوشی باشه غم نبینین

ما که از اول عید تا امروز که ۱۳ فروردین هست مهمون داشتیم مهمون بودنا جاتون خالی بچه هاشون دکراسیون خونه رو به کل به هم ریختن می رفتن بیرون می اومدن مثل تمساح البته دور از جدن شما ها می افتادن روی غذا ها به ما که چیزی نمی رسید خانواده ی ما ته بشقاب های اونا رو نون می زدیم می خوردیم

خوب دیگه مهمونن و حبیب خدا نمی شه بدشون رو گفت

کار خاصی نداشتم اومدم بهتون سر بزنم

فعلا بای

+ نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:23 |
 

امروز براتون چندتا عکس از بازیگر هندی می خوام بزارم

 ایشواریا رای عروس امیتا باچان زیباترین بازیگر هند

Click for Full Size View

 

Click for Full Size View

 

Click for Full Size View

 

 

 

Click for Full Size View

 

 

 

+ نوشته شده توسط ناشناس در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 9:44 |
سلام امروز می خوام براتون یه قضیه باحال تعریف کنم امیدوارم که خوشتون بیاد

زنگهای ادبیاتمون همیشه مثل زنگ تفریح می مونه همه بچه ها میمیرن برای زنگهای ادبیات همیشه دبیرمون رو مجبور میکنیم تا از شعرهایی که می گه بخونه می دونین چرا؟ چون وقتی میخواد شعر بخونه چشماش رو می بنده می ره تو حال و هوای حافظ و مولوی و............ اون وقته که دیگه از این دنیا به عالم ملکوت سفر می کند و تا زنگ اخر در عالم ملکوت سیر می کنه خوندنش رو باید ببنید مثل سهیل محمودی می خونه  ما که از خنده میمیریم  یه سری از بچه ها که به خاطر فوتبال نتونستن دیشبش بخوابن میگیرن می خوابن اون بچه زبلهامون هم از کلاس در میرن می رن توی حیاط  یه سری که فوق العاده فرصت طلب هستن موبایل میارن و اسمس و بلوتوث و خلاصه همه چی ردیف

این یه مقدمه ای از کلاس ادبیات بریم سر اصل قضیه

توی یکی از این هفته ها دبیرمون اومدوگفت :بجه ها یه مسابقه برگزار شده اگه خواستین نمره ای بگیرین و از این کلاس زودتر خلاص بشین یه شعر یا نثر ادبی بنویسین

وقتی دبیرمون این حرف رو زد کلا غوغا شد همه شده بودن مولانا وحافظ شروع کردن به مسخره بازی اینقدر مسخره بازی در اوردیم که بالاخره زنگ خورد

فکر کردم تموم قضایا فقط مال همون روزه اما هفته بعد شنبه که رسید رفتم توی کلاس دیدم هر ۵تا۵تا دور هم جمع شدن ویکی داره سینه صاف می کنه و داره شعر می خونه و برقیه از شدت خنده هر ۱ دقیقه یه کشته میدن شصتم با خبر شد که اینا قضیه نمره رو جدی گرفتن وشعر گفتن چند لحظه ای با خودم به تفکر پرداختم  وبه خودم گفتم چرا من شعر نگم اقا تا دبیر بیاد رفتم تو حیاط و یه  سری مضخرفاتی در مورد مدرسه و کلاس و معلما گفتم 

دبیرمون وارد کلاس شد همه به خاطرش از جا بلند شدیم معلممون داشت از تعجب شاخ در می اورد گفت خواهش می کنم بشینین همه بدون اینکه حرف بزنیم نشستیم

دبیرمون گفت خبریه؟ بچه به هم یه نگاهی کردن و گفتن نه سلامتی یکی از بچه ها بلند شدو گفت : ببخشید اقا اون هفته گفته بودین شعر بگیم نمره داره می تونیم بیام شعرامون رو به خونیم دبیرمون عینکش رو جا به جا کردو گفت:بیاین من گوش می کنم

یکی از بچه ها رفت داشتا شعرش رو می خوند که من بر گشتم به پشت سریم گفتم:توهم شعر نوشتی؟گفت اره گفتم بده ببینم .گفت نه میرم می خونم گوش کن اگه الان بهت بدم می ترسم سرقت ادبی صورت بگیره با تعجب بهش نگاهی کردم و گفتم حالا خداییش خودت نوشتی گفت پس چی کلی هم فکر کردم شعر احمدی که تموم شد دبیرمون یه سری ححرف زدو اشکالاش رو گفت بعد رو کرد به بچه ها گفت :خوب کی دیگه دوست داره بیاد شعرش رو بخونه مسعودی(پشت سریم) گفت ما بیایم.منصوری(دبیرمون)گفت:بیا . اقا این مسعودی یک ژستی گرفت و شروع کرد به خوندن شعرش نو بود چند بیت از شعرش رو که خوند منصوری گفت صبر کن بعد خود منصوری شروع کرد به خوندن شعر داشتیم از تعجب شاخ در می اوردیم منصوری شعر مسعودی رو از کجا بلده .مسعودی یخ کرده بود سرش پایین بود بیچاره چه می دونست منصوری با این همه پخمه گیش شعرهای شاملو رو از حفظه.منصوری یه نگاهی از بالای عینکش انداخت و گفت:سرقت ادبی توی روز روشن برو بگیر بشین با این حرف منصوری همه زدن زیر خنده یه سری که حدودا یه ۱۵ نفری می شدن همراه با اینکه می خندیدن شعرهاشون رو هم قایم می کردن

بعد منصوری گفت خوب دیگه کی متن ادبی نوشته دانش پژوهان دقت کنید متن ادبی نه بی ادبی یا سرقت ادبی از خودتون کی نوشته ؟

دستم رو با هزارتا لرز و ترس بردم بالا منصوری یه نگاهی کردو گفت:چی نوشتی گفتم در مورد کلاسمون مدرسمون ومعلمهامون .منصوری یکی از ابروهاش رو داد بالا و گفت بیا بخون

رفتم وشروع کردم به خوند الش که در مورد بچه ها بود منصوری با بچه ها می خندید و هیچی نمی گفت تازه کیف هم می کرد ولی اخرش که رسیدیم به معلما و مدرسه اتیشی شد و کارد می زدی خونش در نمی اومد اونقدر عصبانی شده بود که نگو ونپرس اقا بچه ها می خندیدن منصوری کفری بود وقتی تموم شد منصوری گفت قرار بود چند نمره بهتون بابت این شعر بدم من که فکر کردم نمره کامل رو گرفتم گفتم ۲ نمره گفت ۲ضرب در ۲ می شه چند گفتم ۴ گفت ۴ نمره ازت کم کی کنم تا دیگه به سرت هوای شعر گفتن نزنه

حالم رو حسابی گرفت اومدم نشستم سر جام دیدم بچه ها خیلی از شعرم خوششون اومده به همین خاطر تو دفتر بچه ها براشون نوشتم اصل برای من خوشحالی اونا بود که به هدفم رسیدم وقتی زنگ خورد منصوری صدام کردو گفت:بیا این جا رفتم پیشش شعرو ازم گرفت و گفت شعرت خوب بود استعداد زیادی داری ولی سعی کن اینقدر رک نباشی مگرنه به سرنوشت فرخی یزدی دچار می شی بعد دفتر نمره رو باز کرد و ۳ نمره به مستمر داد و گفت جیکت در بیاد ۸ نمره ازت کم ی کنم

خوب اینم از داستان امروز تا بعد خدا حافظ

 

+ نوشته شده توسط ناشناس در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 17:32 |
سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه و مطمئنا هم که خوب هستین خوب خدارا شکر

خیلی وقت بود که مطلبی از خودم در نکرده بیدم ولی امروز تصمیم گرفتم یه سیر چرت پرت بنویسم

می خوام از مدرسه مون براتون بگم

پنج شنبه یکی از همین هفته ها امتحان داشتیم مدرسه تا خونمون حدودا ۳۰ تا ۴۵ دقیقه فاصله داره موقع امتحانها که ماشین پیدا نمی شه یکی از رفقا بابرادرش که ماشین داشت اومد دنبالم جاتون خالی یک کیفی  داد که نگو و نپرس چهارتایی نشستیم پشت یه ۲۰۶ حساب کنید چه طوری جا شدیم من که سر و دستام بیرون مونده بود یکی از بچه که نصفش بیرون بود یکی مارو می دید دلش به حال ما می سوخت

خلاصه به هزارو یک بدبختی رسیدیم مدرسه 

از مدرسمون که بخوام بگ دلم می سوزه از بیرون که بهش نگاه می کنی فکر می کنی زندان قزل الحصار پنجره هاش از این  دزگیرها زدن که مبادا بچه ها از طبقه سوم فرار کنن چه جوری نمی دونم 

خلاصه وارد مدرسه شدیم یکی داره از نرده هایی که کنار پله ها زدن که یه وقتی بچه ها از روش نیفتن لیز می خورن اینقدر حال میده یه بارم که شده امتحان کنید

از پله ها می ری پایین اولین کلاس دست راست کلاسمون وارد کلاس که می شی چندتا میز اول کتابخونه است چندتا میزبعدی استدیو صداست عاشقای کلاس اواز عاشقی سر دادن با هم همکاری میکنن چندتا میز بعدی جای نفس کش ها وقالتاقهای کلاسه  میزهای اخرکه اصلا جای گفتن نداره همه مشغول نوشتن اطلاعات بر روی میز  دست  پا و............ که نمتونم لو بدم و اینجا جای من است

اگه شما یه روز سالم تونستین وارد کلاس بشین و بر گردین هرچی بخواین من بهتون می دم اقا یه روز من اتو کشیده رفتم مدرسه برگشتنی میخواستم برم یه جایی رودربایستی داشتم با هیچ کسی برخورد نداشتم ولی زنگ اخر که می خواستم بیام بیرون انگار خودم رو تو گل و کثافتی غلطونده بودم

واما هنگامی که دبیرها وارد کلاس میشن باید باشین وببینین وصف شدنی نیست هرکسی دنبال یه چیزه یکی سلام میکنه یکی خوش امد میگه عین بچه ها یه سری از بچه ها (خودم و رفیقام) انگار نه انگار که دبیر اومده در حال مسخره بازی هستیم یا پاهامون رو هم داریم به فکر یه نقشه پلید هستیم که  نزاریم دبیرمون امتحان بگیره

بعضی از دبیرها که کلاس مارو میشناسن اصلا حرف پرسش یا امتحان نمیارن یه سری هم خودشون رو میزنن به مریضی یا مسافرت نمییان اون دبیرهای پوست کلفتی که امتحان میگیرن تاحالا برگه هارو صحیح نکردن 

موقع درس دادن همه بچه هایی خوبی میشیم و به ظاهر داریم به درس گوش میدیم ولی در فکر این هستیم که موقعی که زنگ خورد فوتبال رو چه جوری بازی کنیم یا چه جوری حال فلانی رو بگیریم که دیگه پاش رو از گلیمش درازتر نکنه

این بود فقط یک روز از مدریه ی ما فعلا موقع امتحانهاست داستان خاصی پیش نیومده ولی بعد از امتحانها چه شود پیشنهاد می کنم برای یک بار هم که شده بیاید پیش دانشگاهی ما مثلا پشت کنکوری هستیم

 

+ نوشته شده توسط ناشناس در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 12:26 |


Powered By
BLOGFA.COM