امیدوارم که حالتون خوب و خوش سلامت باشه پیش دانشگاهی های عزیز از جمله خودم امتحاناتشون رو خوبه خوب داده باشن اگه هم که خوب ندادن خرداد هست حالا زیاد عجله ای نیست با هم می ریم می دیم غصه نداره که
امروز می خوام ادامه داستان قبلی رو براتون بگم
آقا داشتیم امتحان ریاضی رو می دادیم که ناظمه اومد بالای سرم گفتم هیچی بدبخت شدم لو رفتم دست و پام رو گم کردم عرق سرتا پام و گرفت لکنت گرفته بودم
ناظم یه نگاهی به من کردو گفت:تو بعد از امتحان وایستا کارت دارم تنها کاری که از دستم بر ی اومد چشم گفتن بود نه یک کلمه بیش تر نه یک کلمه کم تر امتحان رو با هزار ترس وبدبختی دادم یعنی اصلا نفهمیدم چی دادم
خلا صه از جام بلند شدم که برگه رو بدم بعدش جیم شم که صدای دبیر ادبیاتمون اومد وایستا
سر جام میخکوب شدم برگشتم یه لبخند سرد رو چهره ام گفتم سلام دبیرمون با گرمی ازم استقبال کرد برگه رو گذاشت تو پوشه و من رو برد بالا مردم و زنده شدم تا فهمیدم قضیه چیه من توی دفت تک و تنها نشسته بودم تا اینکه دبیرمون با یه کادو وارد دفتر شد و گفت :گفتم اگه این کاررو ادامه بدی نویسنده ی خوبی می شی من که تازه فهمیده بودم چی شده فقط یه نفس بلند از ته دل کشیدم
حالا بماند که توی اون کادو یه لیوان اندازه کله بابازرگم بود ولی خوب یادگاری خوبی بود
