زنگهای ادبیاتمون همیشه مثل زنگ تفریح می مونه همه بچه ها میمیرن برای زنگهای ادبیات همیشه دبیرمون رو مجبور میکنیم تا از شعرهایی که می گه بخونه می دونین چرا؟ چون وقتی میخواد شعر بخونه چشماش رو می بنده می ره تو حال و هوای حافظ و مولوی و............ اون وقته که دیگه از این دنیا به عالم ملکوت سفر می کند و تا زنگ اخر در عالم ملکوت سیر می کنه خوندنش رو باید ببنید مثل سهیل محمودی می خونه ما که از خنده میمیریم یه سری از بچه ها که به خاطر فوتبال نتونستن دیشبش بخوابن میگیرن می خوابن اون بچه زبلهامون هم از کلاس در میرن می رن توی حیاط یه سری که فوق العاده فرصت طلب هستن موبایل میارن و اسمس و بلوتوث و خلاصه همه چی ردیف
این یه مقدمه ای از کلاس ادبیات بریم سر اصل قضیه
توی یکی از این هفته ها دبیرمون اومدوگفت :بجه ها یه مسابقه برگزار شده اگه خواستین نمره ای بگیرین و از این کلاس زودتر خلاص بشین یه شعر یا نثر ادبی بنویسین
وقتی دبیرمون این حرف رو زد کلا غوغا شد همه شده بودن مولانا وحافظ شروع کردن به مسخره بازی اینقدر مسخره بازی در اوردیم که بالاخره زنگ خورد
فکر کردم تموم قضایا فقط مال همون روزه اما هفته بعد شنبه که رسید رفتم توی کلاس دیدم هر ۵تا۵تا دور هم جمع شدن ویکی داره سینه صاف می کنه و داره شعر می خونه و برقیه از شدت خنده هر ۱ دقیقه یه کشته میدن شصتم با خبر شد که اینا قضیه نمره رو جدی گرفتن وشعر گفتن چند لحظه ای با خودم به تفکر پرداختم وبه خودم گفتم چرا من شعر نگم اقا تا دبیر بیاد رفتم تو حیاط و یه سری مضخرفاتی در مورد مدرسه و کلاس و معلما گفتم
دبیرمون وارد کلاس شد همه به خاطرش از جا بلند شدیم معلممون داشت از تعجب شاخ در می اورد گفت خواهش می کنم بشینین همه بدون اینکه حرف بزنیم نشستیم
دبیرمون گفت خبریه؟ بچه به هم یه نگاهی کردن و گفتن نه سلامتی یکی از بچه ها بلند شدو گفت : ببخشید اقا اون هفته گفته بودین شعر بگیم نمره داره می تونیم بیام شعرامون رو به خونیم دبیرمون عینکش رو جا به جا کردو گفت:بیاین من گوش می کنم
یکی از بچه ها رفت داشتا شعرش رو می خوند که من بر گشتم به پشت سریم گفتم:توهم شعر نوشتی؟گفت اره گفتم بده ببینم .گفت نه میرم می خونم گوش کن اگه الان بهت بدم می ترسم سرقت ادبی صورت بگیره با تعجب بهش نگاهی کردم و گفتم حالا خداییش خودت نوشتی گفت پس چی کلی هم فکر کردم شعر احمدی که تموم شد دبیرمون یه سری ححرف زدو اشکالاش رو گفت بعد رو کرد به بچه ها گفت :خوب کی دیگه دوست داره بیاد شعرش رو بخونه مسعودی(پشت سریم) گفت ما بیایم.منصوری(دبیرمون)گفت:بیا . اقا این مسعودی یک ژستی گرفت و شروع کرد به خوندن شعرش نو بود چند بیت از شعرش رو که خوند منصوری گفت صبر کن بعد خود منصوری شروع کرد به خوندن شعر داشتیم از تعجب شاخ در می اوردیم منصوری شعر مسعودی رو از کجا بلده .مسعودی یخ کرده بود سرش پایین بود بیچاره چه می دونست منصوری با این همه پخمه گیش شعرهای شاملو رو از حفظه.منصوری یه نگاهی از بالای عینکش انداخت و گفت:سرقت ادبی توی روز روشن برو بگیر بشین با این حرف منصوری همه زدن زیر خنده یه سری که حدودا یه ۱۵ نفری می شدن همراه با اینکه می خندیدن شعرهاشون رو هم قایم می کردن
بعد منصوری گفت خوب دیگه کی متن ادبی نوشته دانش پژوهان دقت کنید متن ادبی نه بی ادبی یا سرقت ادبی از خودتون کی نوشته ؟
دستم رو با هزارتا لرز و ترس بردم بالا منصوری یه نگاهی کردو گفت:چی نوشتی گفتم در مورد کلاسمون مدرسمون ومعلمهامون .منصوری یکی از ابروهاش رو داد بالا و گفت بیا بخون
رفتم وشروع کردم به خوند الش که در مورد بچه ها بود منصوری با بچه ها می خندید و هیچی نمی گفت تازه کیف هم می کرد ولی اخرش که رسیدیم به معلما و مدرسه اتیشی شد و کارد می زدی خونش در نمی اومد اونقدر عصبانی شده بود که نگو ونپرس اقا بچه ها می خندیدن منصوری کفری بود وقتی تموم شد منصوری گفت قرار بود چند نمره بهتون بابت این شعر بدم من که فکر کردم نمره کامل رو گرفتم گفتم ۲ نمره گفت ۲ضرب در ۲ می شه چند گفتم ۴ گفت ۴ نمره ازت کم کی کنم تا دیگه به سرت هوای شعر گفتن نزنه
حالم رو حسابی گرفت اومدم نشستم سر جام دیدم بچه ها خیلی از شعرم خوششون اومده به همین خاطر تو دفتر بچه ها براشون نوشتم اصل برای من خوشحالی اونا بود که به هدفم رسیدم وقتی زنگ خورد منصوری صدام کردو گفت:بیا این جا رفتم پیشش شعرو ازم گرفت و گفت شعرت خوب بود استعداد زیادی داری ولی سعی کن اینقدر رک نباشی مگرنه به سرنوشت فرخی یزدی دچار می شی بعد دفتر نمره رو باز کرد و ۳ نمره به مستمر داد و گفت جیکت در بیاد ۸ نمره ازت کم ی کنم
خوب اینم از داستان امروز تا بعد خدا حافظ

