<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چرت و پرت</title>
<link>http://01230251.blogfa.com/</link>
<description>در مورد همه چی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 10 Dec 2009 17:27:56 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سلام</title>
<link>http://01230251.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>سلام امشب حالم اصلا خوش نی اومدم یه سری چرت وپرت بنویسم خالی شم شما ببخشید زیاد حرفام جدی نگیرید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالم از بعضی کسا بعضی چیزا بهم میخوره از دست خیلیا دلم گرفته از دست خیلیا دلم خونه ازدست خیلیا اینقدر کفریم که حد نداره امیدوارم این چند سال تحمل زودتر تموم بشه ومن دیگه هیچ وقت به این دوران بر نگردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم بلاهایی که سر من تو این چندسال اومده وقراره بیاذ یک نفر سرش بیاره البته میگن نفرین به خود ادم بر میگرده اما ......................اما اگه نفرین نکنم تو دلم میمونه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدبختی من اینکه فقط یک نفر نیست اوه زیادن بدبختی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا کمک کن زودتر بگذره من راحت بشم از این همه بلا تکلیفی شمام برام دعا کنید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با موهاش اه اه با اون نگاهش با اون خنده های بی ریختش وای با اون حرف زدن مسخره اش همیشه مات چه بلبل زبونی هم هست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا چرا من چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا به من چه از این به بعد میدونم چه کار کنم حالا ببین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چی کار میخوای بکنی مثلا ؟ اون دفعه ایی که تصمیم گرفتی ادم بده باشی چی شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون دفعه ها فرق میکرد نه خیر هیچ فرقی نمیکرد الکی بیخود توجیه نکن خودت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا همینه که هست اه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 17:27:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=01230251&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>01230251</dc:creator>
<guid>http://01230251.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استقلال و پرسپولیس</title>
<link>http://01230251.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>سلام ملیکم .حالتون چه طوره خوبین شما؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;بله خب خدارو شکر
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازی دیروز دیدین ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نظرتون در مورد تبانی و ساخت وپاخت واز این حرفا چیه ؟ بله نظری ندارین اما من یه نظر دارم که دوست دارم به گوش ملت ایران برسه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بسه دیگه تورو خدا ملت که دور از جون ..............نیستن مبفهمن عقل دارن .دیگه هیچی نمیگم که اگه بگم باید برم زندانهای کهریزک&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 17:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=01230251&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>01230251</dc:creator>
<guid>http://01230251.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غذاهای لذیذ دانشگاه</title>
<link>http://01230251.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>باعرض سلوم وخسته نباشید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احوالات چه جوره رفیقان؟امید براینکه اکسیژنی که میدی تو ریه های نازنین وحساس پاکتراز ابی باشه که میخوری &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همونطور که ازعنوانم معلومه میخوام امروز براتون از غذاهای لذیذ دانشگاه وخوابگاه بگم به به عجب غذاهایی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقا مایه روز که نه یه شب گشنه و تشنه اومدیم خوابگاه پله هارو با هزارتا امید ۶تا یکی اومدیم بالا در یخچال و بازکردم تا دلی از غذا در بیارم که یه هو دیدم یخچال نی که کویر لوت باورتون نمیشه میخواستم برم اسم اتاقمون بدم به کمیته امداد بلکه فرجی بشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچی بابا منم بیخیال غذا شدم رفتم سنگ بستم به شکمم وعزلت گزیدم تا موقع شام که پیج کنن هردودقیقه به ساعت نگاه میکردم که بلکه انتظار به سر اید اما چه سود که انگارنه انگار ساعت نمیخواست حتی یک ثانیه  هم بره جلو خلاصه به هر بدبختی بود شب شد و نگهبان پیج کرد دانجویانی که ژتون غذا دارن بیان غذاشون رو بتحویلن من و میگی مثل این نخورده ها با یکی از بچه پریدم پایین قابلمه به دست همه رو میزدم کنار باورتون نمیشه با خودم دو مانومتر گذاشته بودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقا خلاصه اینکه شام رو گرفتیمو پله هارو این دفعه ۸تا یکی می اومدیم بالا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بروبچز گشنه سر سفره منتظر غذا بودن غذا رو گذاشتم وسط سفره یکی یکی غذا رو کشیدیم اومدیم بخوریم که چشتون روز بد نبینه یکی از بچز داد زو هی یعنی با شدت گفت وای این چیه تو ظرف غذا رو نگاه کردم دیدم سوسک ای خداااااااااااااااااااااااااا این چیه؟من دارم از گشنگی تلف میشم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من گشنه بودم رو در بایستی داشنم یه لقمه خوردم اخه مال من مهم بود از بس بچه ایش و اوش کردن هیچی منم نخوردم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غذا های نازنین ریخته شد تو سلط میدونم سطل اشغال هیچی دیگه اخرش هم رفتیم چهارتا تخم مرغ زدیم و خوردیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم از لذیذترین شام دنیا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 May 2009 15:22:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=01230251&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>01230251</dc:creator>
<guid>http://01230251.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عید</title>
<link>http://01230251.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>سلی بر دوستان خوفم حالتون خوفه سلامتین خب خدارو شکر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه کنیم دیگه اینا همه از مضرات کلاه قرمزی دیدن در ایام عید البته بگما من که نمیدیدم این بروبچ میدیدن منم خب اونجا نشسته بودم مجبورا میدیدم ولی خدا وکیلی خیلی باحال بود مخصوصا این خاله پسر  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب از این بحثا بیایم بیرون بگید ببینم از عیدی هاتون چه خبر؟ما که سر هم فک کنم ۲۰ تومن جمع کرده باشیم اونم به زور میرفتم قیافه این گدا ها رو میگرفتم تا یکی دلش برام بسوزه بلکم بهم عیدی بده دیگه این اخرا داشتم لو میرفتم که تذاتم گندش بالا بیاد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الانم بعد از۲۵روز تعطیلی خوابگاهم حوصلم سر رفته یک اوضاعی اینجا غذا نداریم مجبوریم شب گرسنه بخوابیم فقط نهار میخوریم صبحانه هم هیچی نداریم که بخوریم مامان&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی به داد ما برسه وضع ما از زلزله زده ها بدتره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب یکی از اینا داره صدام مکنه باید برم راستی برد ۳بر۰استقلال رو تبریک میگم استقلال همیشه شیره &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با تا اپ بعدی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Apr 2009 14:32:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=01230251&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>01230251</dc:creator>
<guid>http://01230251.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امتحان</title>
<link>http://01230251.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>سلام  آره دوباره منم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;دو هفته است امتحاناتم تموم شده اومدم خونه ور دل مامی و پاپی ها ها ها چه باکلاس دور ورزه رفتیم تهرانا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیخیال از این حرفها بگذریم بزارین براتون از امتحاناتم بگم آقا نبودین چه شیر تو شیری بود هرکی هرجا دلش میخواست مینشست  ما ها که دیر میرفتیم هیچی کارمون زار بود باید منشستیم جلو روبه روی قیافه های زیبای مراقبان عزیزتر از جان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه هم میخواستی سرت بچرخونی کلاهت پس معرکه بود و کارت با کرام الکاتبین  البته نمیخوام از خودم بتعریفما ولی یه چند باری مرحمت دوستان شامل حال ماشد و التماس دعاهای ما جواب داد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه امتحانها رو با هر بدبختی بود پشت سر گذاشتیم نمره های درخشانم گرفتم میگم براتون حالش ببرین دوتا ۱۰ دارم که افتخار میکنم چون حد وسط رو برای درسها انتخاب کردم دوتا ۱۵  و دوتا ۱۶ اینا بود نمره های عالی من فقط جان هرکی دوست دارین به کسی نگین که آبرو حیثیت برا من نمیمونه ترم اول این همه گند بزنی وای به حال بقیه اش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب فعلا برم که کلی کار دارم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Feb 2009 12:05:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=01230251&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>01230251</dc:creator>
<guid>http://01230251.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرت وپرت</title>
<link>http://01230251.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>سلام به همگی امروز ۱ابان ۸۷ ساعت ۱۰ شبه الان از بین یه سری ارازل و اوباش دارم براتون می نویسم ماهم بالاخره در کنکور قبول شدیم اونم کجا تهران اولش برام سخت بود ولی الان دیگه عادت کردم خوابگاهمون بیشتر به کلبه  ی وحشت شباهت داره تا به چیز دیگه ای انواع اقسام سوسک وملخ در  سالن خوابگاه یافت می شود از هر نوعیش که بخوای آسانسور هم کهقربونش برم همیشه خرابه یه طبقه میره بالا برقیش باید با ژاهای مبارک بریم بعضی وقتها میخواد خیلی لطف منه تا طبقه اخر میره ولی درش باز نمیشه از وضع دستشوییش نگو که انگار بمب انداختن همه جاش  سوراخ سوراخه  یه دونه تلوزیون توی یه اتاق ۹ متری گداشتن تصور کن ۷۰۰تا ادم گنده میخوان همه با هم تلوزیون ببین چه شود اکسیژ ن دیگه نداریم همه  دوطبقه میشینن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اره اینارو گفتم برا کسایی که فکر نکنن تو دانشگاه خبریه از توی دانشگاه هم که تا الان فقط یه کتاب خوندم برقیه اش باشه برا شب امتحان برقیه هم که روز اول داشتن جزوه ردو بدل میکردن اینم از توی دانشگاه استادها هم که قربونش برم یکی از یکی ..........تر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب دیگه این ارازل و اوباش ول کن نیستن  فعلا بای &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 18:48:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=01230251&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>01230251</dc:creator>
<guid>http://01230251.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ادامه ی داستان</title>
<link>http://01230251.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم که حالتون خوب و خوش سلامت باشه  پیش دانشگاهی های عزیز از جمله خودم امتحاناتشون رو خوبه خوب داده باشن اگه هم که خوب ندادن خرداد هست حالا زیاد عجله ای نیست با هم می ریم می دیم غصه نداره که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز می خوام ادامه داستان قبلی رو براتون بگم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقا داشتیم امتحان ریاضی رو می دادیم که ناظمه اومد بالای سرم گفتم هیچی بدبخت شدم لو رفتم دست و پام رو گم کردم عرق سرتا پام و گرفت لکنت گرفته بودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناظم یه نگاهی به من کردو گفت:تو بعد از امتحان وایستا کارت دارم تنها کاری که از دستم بر ی اومد چشم گفتن بود نه یک کلمه بیش تر نه یک کلمه کم تر امتحان رو با هزار ترس وبدبختی دادم یعنی اصلا نفهمیدم چی دادم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلا صه از جام بلند شدم که برگه رو بدم بعدش جیم شم که صدای دبیر ادبیاتمون اومد وایستا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر جام میخکوب شدم برگشتم یه لبخند سرد رو چهره ام گفتم سلام دبیرمون با گرمی ازم استقبال کرد برگه رو گذاشت تو پوشه و من رو برد بالا مردم و زنده شدم تا فهمیدم قضیه چیه من توی دفت تک و تنها نشسته بودم تا اینکه دبیرمون با یه کادو وارد دفتر شد و گفت :گفتم اگه این کاررو ادامه بدی نویسنده ی خوبی می شی من که تازه فهمیده بودم چی شده فقط یه نفس بلند از ته دل کشیدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بماند که توی اون کادو یه لیوان اندازه کله بابازرگم بود ولی خوب یادگاری خوبی بود&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 May 2008 16:49:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=01230251&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>01230251</dc:creator>
<guid>http://01230251.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عید نوروز</title>
<link>http://01230251.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>سلام بر برو بچس مهربون بابا تو رو خدا اینقدر نظر ندین خفه شدم بس که نظر هاتون رو خوندم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی عید شما مبارک انشا الله همیشه برای شما عید باشه خوشی باشه غم نبینین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما که از اول عید تا امروز که ۱۳ فروردین هست مهمون داشتیم مهمون بودنا جاتون خالی بچه هاشون دکراسیون خونه رو به کل به هم ریختن می رفتن بیرون می اومدن مثل تمساح البته دور از جدن شما ها می افتادن روی غذا ها به ما که چیزی نمی رسید خانواده ی ما ته بشقاب های اونا رو نون می زدیم می خوردیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب دیگه مهمونن و حبیب خدا نمی شه بدشون رو گفت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کار خاصی نداشتم اومدم بهتون سر بزنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا بای&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Apr 2008 09:52:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=01230251&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>01230251</dc:creator>
<guid>http://01230251.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس</title>
<link>http://01230251.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>&lt;A onclick=&quot;javascript:fullSize(&apos;okvt5l&apos;, &apos;723&apos;, &apos;768&apos;, &apos;3&apos;); return false;&quot; href=&quot;javascript:void(0);&quot;&gt;&lt;/A&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز براتون چندتا عکس از بازیگر هندی می خوام بزارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ایشواریا رای عروس امیتا باچان زیباترین بازیگر هند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A onclick=&quot;javascript:fullSize(&apos;okvt5l&apos;, &apos;723&apos;, &apos;768&apos;, &apos;3&apos;); return false;&quot; href=&quot;javascript:void(0);&quot;&gt;&lt;IMG class=imgsize id=imgElement title=&quot;Click for Full Size View&quot; alt=&quot;Click for Full Size View&quot; src=&quot;http://i31.tinypic.com/okvt5l.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A onclick=&quot;javascript:fullSize(&apos;vfe04j&apos;, &apos;800&apos;, &apos;600&apos;, &apos;3&apos;); return false;&quot; href=&quot;javascript:void(0);&quot;&gt;&lt;IMG class=imgsize id=imgElement title=&quot;Click for Full Size View&quot; alt=&quot;Click for Full Size View&quot; src=&quot;http://i31.tinypic.com/vfe04j.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A onclick=&quot;javascript:fullSize(&apos;33wmss1&apos;, &apos;1024&apos;, &apos;768&apos;, &apos;3&apos;); return false;&quot; href=&quot;javascript:void(0);&quot;&gt;&lt;IMG class=imgsize id=imgElement title=&quot;Click for Full Size View&quot; alt=&quot;Click for Full Size View&quot; src=&quot;http://i32.tinypic.com/33wmss1.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG id=imgElement style=&quot;WIDTH: 462px; HEIGHT: 406px&quot; height=309 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://i31.tinypic.com/or46es.jpg&quot; width=522&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A onclick=&quot;javascript:fullSize(&apos;follw5&apos;, &apos;700&apos;, &apos;525&apos;, &apos;3&apos;); return false;&quot; href=&quot;javascript:void(0);&quot;&gt;&lt;IMG class=imgsize id=imgElement title=&quot;Click for Full Size View&quot; alt=&quot;Click for Full Size View&quot; src=&quot;http://i26.tinypic.com/follw5.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Mar 2008 06:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=01230251&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>01230251</dc:creator>
<guid>http://01230251.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان</title>
<link>http://01230251.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>سلام امروز می خوام براتون یه قضیه باحال تعریف کنم امیدوارم که خوشتون بیاد 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنگهای ادبیاتمون همیشه مثل زنگ تفریح می مونه همه بچه ها میمیرن برای زنگهای ادبیات همیشه دبیرمون رو مجبور میکنیم تا از شعرهایی که می گه بخونه می دونین چرا؟ چون وقتی میخواد شعر بخونه چشماش رو می بنده می ره تو حال و هوای حافظ و مولوی و............ اون وقته که دیگه از این دنیا به عالم ملکوت سفر می کند و تا زنگ اخر در عالم ملکوت سیر می کنه خوندنش رو باید ببنید مثل سهیل محمودی می خونه  ما که از خنده میمیریم  یه سری از بچه ها که به خاطر فوتبال نتونستن دیشبش بخوابن میگیرن می خوابن اون بچه زبلهامون هم از کلاس در میرن می رن توی حیاط  یه سری که فوق العاده فرصت طلب هستن موبایل میارن و اسمس و بلوتوث و خلاصه همه چی ردیف &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این یه مقدمه ای از کلاس ادبیات بریم سر اصل قضیه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی یکی از این هفته ها دبیرمون اومدوگفت :بجه ها یه مسابقه برگزار شده اگه خواستین نمره ای بگیرین و از این کلاس زودتر خلاص بشین یه شعر یا نثر ادبی بنویسین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی دبیرمون این حرف رو زد کلا غوغا شد همه شده بودن مولانا وحافظ شروع کردن به مسخره بازی اینقدر مسخره بازی در اوردیم که بالاخره زنگ خورد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کردم تموم قضایا فقط مال همون روزه اما هفته بعد شنبه که رسید رفتم توی کلاس دیدم هر ۵تا۵تا دور هم جمع شدن ویکی داره سینه صاف می کنه و داره شعر می خونه و برقیه از شدت خنده هر ۱ دقیقه یه کشته میدن شصتم با خبر شد که اینا قضیه نمره رو جدی گرفتن وشعر گفتن چند لحظه ای با خودم به تفکر پرداختم  وبه خودم گفتم چرا من شعر نگم اقا تا دبیر بیاد رفتم تو حیاط و یه  سری مضخرفاتی در مورد مدرسه و کلاس و معلما گفتم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دبیرمون وارد کلاس شد همه به خاطرش از جا بلند شدیم معلممون داشت از تعجب شاخ در می اورد گفت خواهش می کنم بشینین همه بدون اینکه حرف بزنیم نشستیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دبیرمون گفت خبریه؟ بچه به هم یه نگاهی کردن و گفتن نه سلامتی یکی از بچه ها بلند شدو گفت : ببخشید اقا اون هفته گفته بودین شعر بگیم نمره داره می تونیم بیام شعرامون رو به خونیم دبیرمون عینکش رو جا به جا کردو گفت:بیاین من گوش می کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از بچه ها رفت داشتا شعرش رو می خوند که من بر گشتم به پشت سریم گفتم:توهم شعر نوشتی؟گفت اره گفتم بده ببینم .گفت نه میرم می خونم گوش کن اگه الان بهت بدم می ترسم سرقت ادبی صورت بگیره با تعجب بهش نگاهی کردم و گفتم حالا خداییش خودت نوشتی گفت پس چی کلی هم فکر کردم شعر احمدی که تموم شد دبیرمون یه سری ححرف زدو اشکالاش رو گفت بعد رو کرد به بچه ها گفت :خوب کی دیگه دوست داره بیاد شعرش رو بخونه مسعودی(پشت سریم) گفت ما بیایم.منصوری(دبیرمون)گفت:بیا . اقا این مسعودی یک ژستی گرفت و شروع کرد به خوندن شعرش نو بود چند بیت از شعرش رو که خوند منصوری گفت صبر کن بعد خود منصوری شروع کرد به خوندن شعر داشتیم از تعجب شاخ در می اوردیم منصوری شعر مسعودی رو از کجا بلده .مسعودی یخ کرده بود سرش پایین بود بیچاره چه می دونست منصوری با این همه پخمه گیش شعرهای شاملو رو از حفظه.منصوری یه نگاهی از بالای عینکش انداخت و گفت:سرقت ادبی توی روز روشن برو بگیر بشین با این حرف منصوری همه زدن زیر خنده یه سری که حدودا یه ۱۵ نفری می شدن همراه با اینکه می خندیدن شعرهاشون رو هم قایم می کردن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد منصوری گفت خوب دیگه کی متن ادبی نوشته دانش پژوهان دقت کنید متن ادبی نه بی ادبی یا سرقت ادبی از خودتون کی نوشته ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستم رو با هزارتا لرز و ترس بردم بالا منصوری یه نگاهی کردو گفت:چی نوشتی گفتم در مورد کلاسمون مدرسمون ومعلمهامون .منصوری یکی از ابروهاش رو داد بالا و گفت بیا بخون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتم وشروع کردم به خوند الش که در مورد بچه ها بود منصوری با بچه ها می خندید و هیچی نمی گفت تازه کیف هم می کرد ولی اخرش که رسیدیم به معلما و مدرسه اتیشی شد و کارد می زدی خونش در نمی اومد اونقدر عصبانی شده بود که نگو ونپرس اقا بچه ها می خندیدن منصوری کفری بود وقتی تموم شد منصوری گفت قرار بود چند نمره بهتون بابت این شعر بدم من که فکر کردم نمره کامل رو گرفتم گفتم ۲ نمره گفت ۲ضرب در ۲ می شه چند گفتم ۴ گفت ۴ نمره ازت کم کی کنم تا دیگه به سرت هوای شعر گفتن نزنه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالم رو حسابی گرفت اومدم نشستم سر جام دیدم بچه ها خیلی از شعرم خوششون اومده به همین خاطر تو دفتر بچه ها براشون نوشتم اصل برای من خوشحالی اونا بود که به هدفم رسیدم وقتی زنگ خورد منصوری صدام کردو گفت:بیا این جا رفتم پیشش شعرو ازم گرفت و گفت شعرت خوب بود استعداد زیادی داری ولی سعی کن اینقدر رک نباشی مگرنه به سرنوشت فرخی یزدی دچار می شی بعد دفتر نمره رو باز کرد و ۳ نمره به مستمر داد و گفت جیکت در بیاد ۸ نمره ازت کم ی کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب اینم از داستان امروز تا بعد خدا حافظ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 Feb 2008 14:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=01230251&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>01230251</dc:creator>
<guid>http://01230251.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
